۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۹
گر مانده بودی تورا تا به عرش خدا می رساندم
اگر مانده بودی تورا تا دل قصه ها می کشاندم
اگر با تو بودم ، به شب های غربت که تنها نبودم
اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم
مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین خونه با وجود تو رنگ سحر داشت
با تو این مرغک پر شکسته ، مانده بودی اگر بال و پر داشت
با تو بیمی نبودش ز طوفان ، مانده بودی اگر همسفر داشت
هستی ام را با آتش کشیدی ، سوختم من ندیدی ندیدی
مرگ دل آرزویت اگر بود ، مانده بودی اگر می شنیدی
با تو دریا پر از دیدنی بود ، شب ستاره گلی چیدنی بود
خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود
بعد تو خشم دریا و ساحل ، بعد تو پای من مانده در گل
مانده بودی اگر موج دریا ، می رسیدم که آخر به ساحل
با تو و عشق تو زنده بودم ، بعد تو من خودم هم نبودم
بهترین شعر هستی رو با تو ، مانده بودی اگر می سرودم
مانده بودی اگر می سرودم
مانده بودی اگر نازنینم …….
پ.ن:امشب بدجوری دلم تنگه
دوست دارم بتونم بنویسم از تمام چیزایی که لحظه ای از جلو چشمم نمیرند
خاطرات سالیان طولانی ..تلخ..شیرین..خاص.!
بقول امید:
هوا هر وقت که بارونیست تو فکر من چراغونیست پرم از خاطرات تو همونایی که می دونی
تو نیستی …………..
مگه یادم میره یک دم تا هر وقتی که من زنده م تو بانی یه مشت شعری هم الان هم در آینده م
دلم می خواد بیام پیشت بذارم سر روی دوشت بگم می میرم از عشقت برم گم شم تو آغوشت
حرف برای گفتن یا دل واسه خواستن هیچ کدومش و نباید گفت باید رفت و گذشت از روزها خاطرات…….
بگذاشت و بگذشت…
گذشتی به راحتی………………………
کاش این اندازه بی معرفت نبودی....
کاش حداقل میدی چطور هستی ام و به اتش کشیدی
کاش باورم میشد به این راحتی ازم گذشتی از زندگی.....
کاش ذره ای از دنیا محبتی که هنوزم در دلم داری تو در دل میداشتی
..
.....
.....
خود بخوان حدیث مفصل از این دل من امشب و شبهای دگر
دانلود اهنگ:
http://dl.irhits9.com/89/1/Omid%20-%20Shabe%20Milad/128/08%20-%20Agar%20Mandeh%20Boodii.mp3
نظرات ()حالا درست همین امشب که این بغض توی گلوی من نشسته باید یک خانومی کنارم بنشیند که عطرش هم بوی عطر تو باشد، درست همین امشب که این بغض گیر کرده توی گلویم باید یادت بیافتم که چقدر جایت خالی ست لابه لای زندگیم. درست همین امشب باید یادم بیافتد که این دلم چقدر هوایت را کرده است.. باید صبوری کنم با دلم با همه ی این دلتنگی های گاه و بی گاه. با همه این بغض های وقت و بی وقت.. باید صبوری کنم..
نظرات ()
نظرات ()مهم نیست تو برای من نیستی
برای من بیدار نمیشی نمیخوابی
مهم نیست حتی من و یادت نمیاد
ولی من همیشه به یادتم با تمام اشتباهاتم
روز میلادت مبارک
نظرات ()Thinking of you with best wishes on your birthday and wishing you everything that brings you happiness today .and always.
i cant say anythings to you just
Happy BirthDay
نظرات ()روزگاری این بلاگ اول و اخر تمام نوشتها..خواسته ها..ارمانهای ذهنی من بود.
روزهای خوشی و غمم..روزهای تنهایی ..بی کسی..یا وقتهایی که همه بودن
به هر حال برام هنوزم که هنوزه بلاگ دوست داشتنی هست.
از گردو غبارش خوشم میاد..ولی از پراکنده نویسی متنفرم.
مینویسم تا همیشه شیطان باشم!
نظرات ()
| نگاهم نکن ، نگاهت آتشم میزند |
| من نوشت - روزنوشته ها |
| نوشته شده توسط احمد باطبی |
| یکشنبه ، 31 خرداد 1388 ، 03:38 |
![]() تو را به جان عزیزت اینطور نگاهم نکن . نگاهت آتشم میزند . نفسم را میگیری ، خفه میشوم . نگاهم نکن . نگاهت تمام زندگی ام را به آتش میکشد عزیز .
یعنی چه ؟ خدایا یعنی چه ؟ خدایا کجایی پس ؟ چرا هر وقت نیازت داریم ناپدید میشوی؟ مگر نه اینکه میگفتی رحمان و رحیمم ، مگر نمی گفتی یار مظلومان ودشمن ستمگرانم ؟ چرا وقت نیاز نابینا میشوی ؟ 30 سال کافی نبود؟ کشتار دهه شصت کافی نبود ؟ کشتار جنگ هشت ساله کافی نبود؟ کشتار 18 تیر کافی نبود ؟ چشمت را باز کن ، اگر آزمایشی بود کردی ، اگر مصلحتی بود انجام دادی ، اگر دور اندیشی بود داشتی ، امروز میبینی به اسم تو کشتار میکنند ، نگذار باور کنم که نماز جمعه ریاکاران را بر آسفالت خونین خیابان ، بیشتر از نگاه مظلوم این دختر دوست داری . هر وقت نیازت داشتم نبودی . من بَد . این دختر معصوم هم من بودم که راضی شدی در آغوش پدرش جان بدهد ؟ پس اگر فردا وجودت را به ناسزا کشیدم گله نکن . ...
![]() یک هفته است میخواهم بنویسم اما نمیتوانم . مینویسم اما منتشر نمیکنم . تحلیل علمی ارائه بدهم ؟ اخبار نا گفته را بنویسم ؟ پیش بینی کنم ؟ برای مردمی که سینه هاشان با گلوله اسلام ولایی پاره میشود نسخه بپیچم ؟ آخر چه بنویسم ؟ چه بگویم وقتی همه چیز را نگاه معصومت میگوید؟ تنها چیزی که شاید بتوانم بنویسم شرمنده گی و رو سیاهی ام است که پیش تو برایم مانده .
مرا ببخش که نماندم . مرا ببخش که جان بی ارزشم را گرفتم و گریختم . مرابخش که نیستم تا یاورت باشم . مرا ببخش اگر اینجا مثل مرده ها دستم از آن خاک ولایت زده ایران کوتاه است ، مرا ببخش که می نشینم و فیلم پر پرشدنت را میبینم . تو را به عزیزت اینطور نگاهم نکن . نگاهت آتشم میزند .
عزیزم کاش وقت رفتن چشمانت را میبستی...آخر آخرین نگاهت جانم را میسوزاند .
پ.ن:برگرفته ار بلاگ احمد باطبی
|
نظرات ()ترجیح میدم دوباره همینجا بنویسم
مدتها دنبال راهی برای برگشت بودم حالا که ایجاد شد به جای اولم برگشتم
اینجا رو با همه شادی ها و غم هاش دوست دارم
پس باز هم واسه دل خودم و ارامشم می نویسم جایی که بتونم راحت بنویسم به دور از چشم نامحرمر خاطره سالهام حفظ بشه.
نظرات ()نمی دونم چرا اما این همیشه تو نیستی که نگاه سردت منو منجمد می کنه
همیشه این تو نیستی که حرفای تلخت روحمو دلگیر می کنه
همیشه این تو نیستی که آرزوی نبودن منو بکنه
نه این تو نیستی ٬ شاید این انعکاس وجود زرد من روی آیینه ی خیال تو ٬ شاید ...
پ.ن:خیلی سخته که تکیه گاهی رو که خودت با دستای خوده خودت ساختی خرابش کنی .تا به حال چند دفعه این کارو کردم ؟ ۱ دفه ۲ دفه ... شاید هم ۱۰۰ دفه ! ولی دیگه بسه .نمی خوام صدای خورد شدن خودمو وقتی که دارم خرابش می کنم بشنوم . خدای من چرا این همه تجربه ی تلخ همش مال منه ؟ چرا نمی شه تو این ۱۰۰ دفه شکستنم یکی پیدا بشه و دستا مو بگیره ؟ مگه این نیست که جهان بخش قابل روئیت خداست؟ پس کو؟ هان یکی به من بگه کو؟

نظرات ()سلام
به سایت شخصی نقل مکان نمودیم
امیدوارم اونجا همدیگرو ببینیم
هرکی مرام داشت ادرس لینک جدیدم و بزاره
ممنون
نظرات ()